گم شده!
قاتلین دوست داشتنی
.
بعد از صدها سال انتظار، سریال فرندزو توو دست دارم! و هی خوابشونو می بینم. از خانواده ام بیشتر. این سریال ها آدم را به کل دیوانه می کند. مثلا من نمی فهمم چه جوری می شود که زن های این سریال هر دقیقه با یکی می پرند توی رختخواب ولی سیگار نمی کشند؟ ایرانی ها هم خیلی باحالند و برعکس این کار را انجام می دهند. فقط در کل زندگی ام یک نفر را دیده ام که سیگاری نبوده و احساس نمی کرده باحال نیست. الان در کافی نت نشسته ام و رشته و سرنخ از دستم رفت. چون یک بی پدر و مادر با تمام قدرت بغل دستم نشسته و انگار که بخواهد شوهر ننه اش را بکشد به دکمه های کیبرد حمله می کند و صاحاب کافی نت، محسن چاووشی گذاشته و کم مانده همه بلند شویم دور هم یک قری بدهیم و مطمئنم مارکز هم برای نوشتن انقدر زجر نکشیده و من هی منتظرم سختی های کافی نتی من را به یک جور بلوغ نوشتاری عجیب برساند و تا سال ها مردم درباره اش بنویسند و این شوخی های جنسی پسرها در گوش هم که آدم را دچار رقت می کند، من را به پروستی زولایی یا نه تو بگو اصلا شهسواری ای چیزی تبدیل کند. حالا با فرهاد جعفری کاری ندارم. جدی می گویم که باهاش کاری ندارم. به هر حال فرندز را می بینم و در کافی نت درباره اش می نویسم. هرچند چندان هیجان انگیز نیست اما دلم می خواهد برای خودم یک جور زندگی فرانسوی-پاریسی-هنری دست و پا کنم. این جور زندگی همیشه آرزویم بوده و به هر دری کوبیده ام تا آن را اجرایی کنم اما آخرش یک جور تهرانی نکبتی از آب در می آید و درست بشو نیست. یک عده را می شناسم برای خودشان زندگی دبیرستانی-آمریکایی درست کرده اند ولی بقیه از دور فکر می کنند از مناطق محرومیت زده ی یک جایی آمده اند و در پی کمک به آن ها هستند. به هر حال زندگی اینجوری می گذرد و من یک روز به پاریس می روم تا ادای آن ها را دربیاورم و حال کنم. آدم در این دنیا آمده تا حال کند و اگر نمی کند امر جداگانه ای است. باید بروم سیزن-سیزن، فرندز بخرم و برای این که بگویم چقدر شماها خوبید و شما هم عینا همین را به من بگویید، انتخاب اسم این پست را به عهده ی شما می گذارم و پراید هم جایزه می دهم. ما سال هاست همدیگر را می شناسیم و می دانیم چه چاخان های عجیبی هستیم و به چاخان های هم دل خوش کرده ایم و همدیگر را "وحشی" کرده ایم. امیدوارم این اشاره ام را به اگزوپری گرفته باشید و بفهمید چجوری بهش زده ام...
اگر حساسی!
پس پست: عجب چیز احمقانه ای تعبیه کرده این بلاگفا. یعنی که چی یک نفر کامنت بگذارد و من اگر بخواهم جواب بدهم قبلش بنویسد "پاسخ :". آدم یاد ورقه های امتحانی سربرگ آبی دوران راهنمایی می افتد.
موی بی پیچ
خیلی وقت پیش موهایم را از ته زدم الان اینجوری شده: ااااا... بد هم نیست. اما هر گهی از راه می رسد می پرسد موهایت چه مدلی است؟ اصلا من تا به حال از شما پرسیده ام تو چرا کچلی یا چرا موهایت انقدر دراز است یا کج؟ من از شما تا به امروز سوال کرده ام؟ اتفاقا موهایت که این مدلی باشد و روی توالت فرنگی نشسته باشی و خودت را از بالا توی شیر دستشویی نگاه کنی و کله ات را عقب و جلو کنی و آواز بخوانی انگار داری برای خودت یک کلیپ رپ اجرا می کنی. امتحان کنید و تو رو خدا نگویید از آن دسته آدم هایی هستید که نمی دانید گه چیست و فقط عطر و پودر می کنید. اگر اینجوری باشید اصلا خواننده ی رپ که هیچ اصلا هیچی نمی شوید. آدم باید با خودش رو راست باشد وگرنه کلاهش پس معرکه است، اما اگر با "همه" رو راست باشد کلاهش از پس معرکه هم آنورتر است. هی دروغ بگویید و اصلا فکر نکنید کار بدی می کنید، شما دارید دنیا را زیبا می کنید و این را احمق ها نمی فهمند و ممکن است به شما بگویند "دروغگو". اما محلشان نگذارید و هی دنیا را زیباتر کنید. راستی یک کتاب خواندم به نام اشتهای آمریکایی و اولش فکر کردم خیلی خوب است و بعد دیدم خیلی بد است. دنیا همین است. خوب. بد. خاکستری نداریم. وسط دیگر چه صیغه ای است؟ وقتی همه چیز افتضاح است یا یک نفر خیلی عن است می گویید طرف خاکستری است. چرا تعارف می کنید؟ خاکستری کدام است؟ آها، یک مطلب مهم، سرگرمی جدیدم این است که تیتراژ سریال های آی فیلم را ببینم و ببینم عرب ها چجوری اسم های ما را تغییر داده اند و می نویسند منوتشهر نوذری و بعد از این کشف ها می کنم و کرکر می خندم. البته توی دلم. چون بلند خندیدن انرژی جسمی می خواهد که من ندارمش. دیگر نمی خواهم نویسنده شوم. باز دارم فکر می کنم وقتی بزرگ شدم می خواهم چه کاره شوم. شاید بروم کوتاه کردن مو یاد بگیرم تا وقتی کوتاهش می کنم و سیخ می شوند، بتوانم یک پیچش معنوی هم قاطی اش کنم تا با ملت به مشکل بر نخورم. هرچند آن موقع مدام می خواهند سوال کنند حالا چرا این پیچش و نه آن یکی؟! و من همه شان را ترور کنم. مثل مدرسه های بی ادبی آمریکایی ها. مثل این کوین.
یا این یا آن!
پسر فوق الذكر!
در آن زمان ها ملت درگير پرده بودند. و اگر بي عرضه بودند و يك نفر مي خواست بگيردشان و ببردشان تگزاس بلد نبودند بروند بدوزند و همه چيز را رفع و رجوع كنند و علاوه بر همه ي اين ها عاشق پسر فوق الذكر هم مي شدند و خر را بيار و باقالي را بار كن و بعد مي رفتند به مادرشان مي گفتند من فمنيستم و خيال ازدواج ندارم، مگر من مثل شماها قرمه سبزي پزم؟ در حالي كه اتفاقا خيلي دلشان مي خواست پسر فوق الذكر بهشان الدرم بلدرم كند و در آمريكا بگردند و پسره بيايد خانه و نسكافه جلويش بگذارند و حتا چايي، بله چايي، برايش سرو كنند و بروند رستوراني جايي و بعد از مدتي بچه شان برايشان زندگي نگذارد و هي خانه شان را بزرگتر كنند و كارهاي معمولي بكنند و آدمهاي معمولي باشند. پدرش چند سال بعد به او گفت معمولي بودن كار آرتيست هاست. براي همين چيزها مجبور شدند الكي خودشان را بزنند به غير معمولي بودن و روشنفكر بودن و كتابخوان شدن و ادا در آوردن و زن معمولي دروني-جهاني شان را وسط گناه الكي و خشم واقعي و دوست داشتن نمايشي گم كردن. و الان پسر فوق الذكر را ببيند كه مدارج معمولي بودن را چه خوب طي كرده و حالا حالاها نبيره من هم بايد تاوان پس بدهد و تحمل كند و ادا در بياورد و خودش را بزند به كوچه ي علي چپ. "پسر معمولي فوق الذكر اما خودش است، چون در آمريكا است."
روزهاي فيليم فارسي!
2- دلشدگان را نديده بودم تا دوباره ديروز! ليلا حاتمي اي داشت چون ماه. چرا؟ چون حدود ده پانزده كيلويي از حالايش چاقتر و بند و بساطش قلنبه تر بود اما در عوض صورتش با كمي لپ و يك چال خوشگل عينهو گل بود و امين تارخ مدام عين رابين هود هرجا كه مي شد با آن شنلش مي خوابيد و مي زد زير آواز. ياد تمام زن ها و دخترهاي دور و برم افتادم كه بر سر دوراهي ِ اگر چاق شوم صورتم خوشگلتر مي شود و اگر لاغر شوم صورتم خراب شده و در عوض مانكني شده افتادم. اين دو راهي تمام زن هاي دنياست.
ديروز! نارنجي پوش را ديدم. داريوش جان! فداي آن پيليسه هات؛ چرا عصاره ي فيلمت آخر عمري بايد بعد از ابراهيم و اسماعيل؛ "فنگ شويي" باشد كه ورد زبان زن هاي رختشور است؟ كه چي؟ حالا گيريم ليلا حاتمي هم عين دوك در فيلمت باشد و بوت پايش باشد؛ ديدي آخرش گول خورديم؟!
پس پست: فقط فيلم ايراني مي بينم. اصلا اگر در فيلمي انگليسي حرف بزنند احساس غربت كرده و سريع فيلم حكم را مي گذارم. فيلم حكم را سه بار ديدم؛ پريروز!
* پدربزرگم به فيلم مي گفت فيليم؛ كاش بود؛ جدي.
صاحب خانگان!
مي گويم «اوهوم. مرده شورت را ببرند. براي استتار كون و كپل زنت بعد از استلخ اين همه پنجره تعبيه كرده بودي پس "ديسكوو"». كمرش ديسك و اينها دارد. و دارد داغان مي شود. گردوهايش سر درخت ها بيكار وامانده اند و دارد از بين مي رود. جانش به گردوهايش بند است. و براي دلخوشي خودش مي گويد "گردو مي ظيم بهتون". زبانش مي گيرد. خدا خواسته شيرين ترش كند با اين لكنت. دخترشان آمريكاست. لعنت به اوباما. تف بر كاپيتاليسم. درود بر پرولتاريا. مي خواهند به زور دگنگ من را بكنند جايگزين دخترشان. كم مانده شناسنامه ام را بگيرند ببرند بكنند توو شناسنامه ي خودشان. زن صاحبخانه امروز دويست بار زنگ خانه ام را زد. كه لابد بروم پياده روي يا با هم برويم آشغال بگذاريم سر كوچه. خدا! چقدر خوش مي گذرد! شايد هم غذا آورده بود كه سر ِ برگرداندن يك بشقاب؛ اجلاس سران دويست روزه باهاشان بگذارم. دارند نابودم مي كنند. كم مانده بلند شوم بروم آمريكا يا كلانتري. مادرم فرصت نمي كند بهم زنگ بزند چون مدام تلفنم اشغال است. كلي سوال دارند. و من مي خواهم بهشان بگويم كوفتي ها؛ سيفليسي ها؛ آخر مگر من چه كارتان كرده ام كه انقدر محبت مي كنيد. مگر كمبود داريد آخر. آشغال هايتان را تنها بگذاريد دم در. من اگر نخواهم هوا بخورم بايد چه كار كنم؟ اصلا من با "هوا" بدم. با هم لجيم. نمي بينيد اندازه ي پول ملكتان پول پرده پياده شده ام. نمي بينيد؟ آيا شما كور دل هستيد؟ روح حساس هنرمند را چه مي شود؟ برويد. برويد كه من از آن گوشت هاي بپزش نيستم كه بخواهيد به من محبت كنيد و حال كنيد. برويد به گردوهايتان برسيد. اگر دوباره زنگ در خانه ام را بزنيد تمام پرده ها را مي كنم و با مايو مي روم بالاي درخت گردو تا از تعجب و حيراني ِ مشاهده ي روح ِ سركش ِ يك آرتيست بيفتيد داخل استلخ. برويد.