از آغوش های باز!

اگر خل و چل باشم و به نشانه ها معتقد، باید هرچه سریع تر خودم را به آفتاب و دریا برسانم و این دور و بر هند از همه جا ارزان تر و بهتر است، به قول دوستم هند مثل یک آغوش باز است یا مثل مادردوم یا پدر مهربان و همچه چیزهایی. بک بار در هواپیما یک دختر سی ساله ی خوش آب و رنگ یکهو به من گفت "دیشب حامله شدم، انقدر خجالت کشیدم!" و مادرش از صندلی کناری محکم بغلش کرد و لب هایش را  روو به من تکان داد که بیماری اش عود کرده و دخترش را محکم تر فشار داد. هند اینجوری هاست. هرچقدر هم که عود کرده باشی محکم یا محکم تر فشارت می دهد جوری که دردت هم نیاید. نشانه ها مدام انگشتشان را به طرف آفتاب و دریا گرفته اند و الان همه ی عود ی ها از همه جای دنیا آمده اند تا بغل بشوند، دوست هایی که یک ماه در سال با هم می رقصیم و آبجو می خوریم و هر کدام فکر می کنیم از بدترین جای دنیا آمده ایم و قرار است به بدترین جای دنیا برگردیم. کاری هم به کار حرف های موناکو بروها ندارم که هند خز شده و این ها. اگر در اینجا هم موناکو شناس و پول مند زیاد بود آن جا هم قطعا خز می شد. اصلا من از آدم هایی که موناکو می روند خوشم نمی آید. دیشب خواب دیدم دنبال یک لباس زمستانی می گردم و همه ی مغازه ها بسته است و تاکسی نیست و هالووین است در حالی که همه دشداشه تنشان است. از اینجور خواب ها که می بینم اطمینان پیدا می کنم باید زودتر بروم خیابان میرعماد و ویزای یک ماهه ام را بگیرم. همه ی ما یک آغوش باز یا مادر دوم یا پدر مهربان داریم که یک جایی در کمین مان نشسته تا بغلمان کند. این دوستی که این را می گفت خودش از آن آغوش های خیلی باز سه نفره و بلکم بیشتر است بسکه راهش را بلد است. خدا حفظش کند.

گم شده!

کسی از خواننده ها پست های قدیمی این وبلاگ رو احیانا داره؟!

قاتلین دوست داشتنی

هانیبال لکتر و تام ریپلی و دکستر قاتلینی هستند که آدم دوست دارد باهاشان حرافی کند. هرچند آن ها اهلش نیستند. آدم های فاخری هستند و اگر یک گروه موسیقی تشکیل می دادند کارشان حسابی می گرفت و یک میلیون جایزه می گرفتند. آدم نمی تواند تصمیم بگیرد با کسی که آدم می خورد و هنر فاخر الویتش است دوستی کند یا با کسی که آزارش به مورچه هم نمی رسد و شهرام شب پره گوش می دهد یا اصلا بهتر است با خودش دوستی کند و با دیگران از اساس دوستی نکند؟ و دیگران فورا این دوستی نکردن را به حساب دشمنی کردن پایت حساب کنند و شمشیرهایشان را بپرانند. تا آخر عمرت. تا جایی که جا دارد. بله! ولی واقعا تا کجا جا دارد؟ اگر یک نمودار زمانی و مکانی رسم کنی نوک شمشیرشان کجا فرود می آید؟ روی فرق سرت؟ قرنیه؟ یا بهتر است همه چیز را بی خیال شوی؟ من هم مثل شما، نمی توانم تصمیم بگیرم چون بی خیال شدن دیگر جای برگشت ندارد. و حالا آمده ام بعد از یک عمر برایتان یک متن جدی اندوهناک می نویسم و شما هم نمی خندید و می گویید حتا این جا هم غمناک شده و می گذارید به حساب شرایط جامعه.  دلم می خواست با هانیبال و ریپلی و دکستر یک گروه تشکیل می دادم و کاری به کار اعمال شنیعشان نداشتم و فقط تنهاییشان را مزه مزه می کردم و با صدای موسیقی فاخرشان چرت می زدم.

.


بعد از صدها سال انتظار، سریال فرندزو توو دست دارم! و هی خوابشونو می بینم. از خانواده ام بیشتر. این سریال ها آدم را به کل دیوانه می کند. مثلا من نمی فهمم چه جوری می شود که زن های این سریال هر دقیقه با یکی می پرند توی رختخواب ولی سیگار نمی کشند؟ ایرانی ها هم خیلی باحالند و برعکس این کار را انجام می دهند. فقط در کل زندگی ام یک نفر را دیده ام که سیگاری نبوده و احساس نمی کرده باحال نیست. الان در کافی نت نشسته ام و رشته و سرنخ از دستم رفت. چون یک بی پدر و مادر با تمام قدرت بغل دستم نشسته و انگار که بخواهد شوهر ننه اش را بکشد به دکمه های کیبرد حمله می کند و صاحاب کافی نت، محسن چاووشی گذاشته و کم مانده همه بلند شویم دور هم یک قری بدهیم و مطمئنم مارکز هم برای نوشتن انقدر زجر نکشیده و من هی منتظرم سختی های کافی نتی من را به یک جور بلوغ نوشتاری عجیب برساند و تا سال ها مردم درباره اش بنویسند و این شوخی های جنسی پسرها در گوش هم که آدم را دچار رقت می کند، من را به پروستی زولایی یا نه تو بگو اصلا شهسواری ای چیزی تبدیل کند. حالا با فرهاد جعفری کاری ندارم. جدی می گویم که باهاش کاری ندارم. به هر حال فرندز را می بینم و در کافی نت درباره اش می نویسم. هرچند چندان هیجان انگیز نیست اما دلم می خواهد برای خودم یک جور زندگی فرانسوی-پاریسی-هنری دست و پا کنم. این جور زندگی همیشه آرزویم بوده و به هر دری کوبیده ام تا آن را اجرایی کنم اما آخرش یک جور تهرانی نکبتی از آب در می آید و درست بشو نیست. یک عده را می شناسم برای خودشان زندگی دبیرستانی-آمریکایی درست کرده اند ولی بقیه از دور فکر می کنند از مناطق محرومیت زده ی یک جایی آمده اند و در پی کمک به آن ها هستند. به هر حال زندگی اینجوری می گذرد و من یک روز به پاریس می روم تا ادای آن ها را دربیاورم و حال کنم. آدم در این دنیا آمده تا حال کند و اگر نمی کند امر جداگانه ای است. باید بروم سیزن-سیزن، فرندز بخرم و برای این که بگویم چقدر شماها خوبید و شما هم عینا همین را به من بگویید، انتخاب اسم این پست را به عهده ی شما می گذارم و پراید هم جایزه می دهم. ما سال هاست همدیگر را می شناسیم و می دانیم چه چاخان های عجیبی هستیم و به چاخان های هم دل خوش کرده ایم و همدیگر را "وحشی" کرده ایم. امیدوارم این اشاره ام را به اگزوپری گرفته باشید و بفهمید چجوری بهش زده ام...

اگر حساسی!

می خواهم بهتان پیشنهاد بدهم اگر انسان حساسی هستید ازدواج نکنید چون مثل من طلاق می گیرید. البته منظورم حساس الکی نیست. مثلا اگر از این هایی هستید که بعد از 5 ساعت معاشرت در یک جمع بیست نفره حالت تهوع نمی گیرید، مطمئن باشید حساس نیستید. حساس واقعی را می گویم. چطور بگویم که فکرهای الکی نکنید. آهان! اول این را بگویم. زن ها اگر طلاق بگیرند و خانه ی خودشان را داشته باشند، ملت در دل خودشان می گویند "بعععله".و اگر برگردند خانه مادرشان قابل ترحمند و ملت دل می سوزانند . اگر مجرد باشند و وبلاگ بنویسند، بدبختند و دنبال پسر مسر هستند، اما اگر مردها بعد از طلاق در خانه ی خودشان باشند، مورد خوبی برای دوستی هستند و اگر بروند خانه مادرشان مورد خوبی برای دوستی هستند و اگر مجرد باشند... ای بابا. داشتم می گفتم. آدم وقتی پر.یود می شود دوست دارد از زنانگی چند روزی استعفا بدهد. آرایش نکند و مثل زامبی دور خانه بچرخد و بخوابد و بستنی و ژلوفن و چایی بخورد و ناله کند، که اگر ازدواج کنید همه ی این ها سخت است و حداقلش این است شما چقدر لوسید و زن های دیگر نزاییده بچه شان را بغل کرده و می دوند. من که خیال می کنم این زن ها (اگر وجود داشته باشند) کلا تعطیلند و اصلا باید بی خیال زنی شد که بعد از زایمان، 5 ساعت به بچه اش زل نزند و از تعجب نمیرد. بعضی وقت ها هم باید بنشینی و گوشت چرخ کرده و سیب زمینی بخوری و بعد طرف خودش را بیندازد روی تو و تو حکم چرخ گوشت را پیدا کنی و با هر حرکت، احساس کنی همه ی گوشت ها را دوباره چرخ می کنی و بالا میاوری. حالا بیا برو ازدواج کن. حالا به هر مذکر بینوایی که از کنارت رد می شود به چشم یک شوهر بالقوه نگاه کن. بفرما. آخرش این است. چرخ گوشت و سریال قلب یخی. و فکر کنی آخ ملت زدند و بردند و  آی خوش به حالشان که یک آدم پشمالو غروب به غروب کلید می چرخاند و می آید توو. ول کنید خواهران من. اصلا معلوم است من دستی را که پر از مو است و بخواهد تا آرنج همراه با عسل برود توی حلقم که مثلا محبتی کرده باشد را گاز می گیرم. اصلا اگر بتوانم قطعش می کنم. باز برو بو بکش و یک نفر را بجور که خانه زندگی بسازی. اگر حساس هستی فقط با آدم ها دوستی کن. اگر حساس هستی خودت را تبدیل به بازجو و بازجویی شونده نکن، چون بعد از مدت کمی همه چیز بی معنی می شود. لوس و بی نمک مثل هندوانه ی سفید. حالا تو هی بیا کامنت بگذار که من حساسم ولی سال هاست شوهر دارم و من هم می گویم "خیال می کنی حساسی، حساسیت تو به اندازه ی حساسیت تیر چراغ برق است. حالا هی بگو!"

پس پست: عجب چیز احمقانه ای تعبیه کرده این بلاگفا. یعنی که چی یک نفر کامنت بگذارد و من اگر بخواهم جواب بدهم قبلش بنویسد "پاسخ :". آدم یاد ورقه های امتحانی سربرگ آبی دوران راهنمایی می افتد.



موی بی پیچ

خیلی وقت پیش موهایم را از ته زدم الان اینجوری شده: ااااا... بد هم نیست. اما هر گهی از راه می رسد می پرسد موهایت چه مدلی است؟ اصلا من تا به حال از شما پرسیده ام تو چرا کچلی یا چرا موهایت انقدر دراز است یا کج؟ من از شما تا به امروز سوال کرده ام؟ اتفاقا موهایت که این مدلی باشد و روی توالت فرنگی نشسته باشی و خودت را از بالا توی شیر دستشویی نگاه کنی و کله ات را عقب و جلو کنی و آواز بخوانی انگار داری برای خودت یک کلیپ رپ اجرا می کنی. امتحان کنید و تو رو خدا نگویید از آن دسته آدم هایی هستید که نمی دانید گه چیست و فقط عطر و پودر می کنید. اگر اینجوری باشید اصلا خواننده ی رپ که هیچ اصلا هیچی نمی شوید. آدم باید با خودش رو راست باشد وگرنه کلاهش پس معرکه است، اما اگر با "همه" رو راست باشد کلاهش از پس معرکه هم آنورتر است. هی دروغ بگویید و اصلا فکر نکنید کار بدی می کنید، شما دارید دنیا را زیبا می کنید و این را احمق ها نمی فهمند و ممکن است به شما بگویند "دروغگو". اما محلشان نگذارید و هی دنیا را زیباتر کنید. راستی یک کتاب خواندم به نام اشتهای آمریکایی و اولش فکر کردم خیلی خوب است و بعد دیدم خیلی بد است. دنیا همین است. خوب. بد. خاکستری نداریم. وسط دیگر چه صیغه ای است؟ وقتی همه چیز افتضاح است یا یک نفر خیلی عن است می گویید طرف خاکستری است. چرا تعارف می کنید؟ خاکستری کدام است؟ آها، یک مطلب مهم، سرگرمی جدیدم این است که تیتراژ سریال های آی فیلم را ببینم و ببینم عرب ها چجوری اسم های ما را تغییر داده اند و می نویسند منوتشهر نوذری و بعد از این کشف ها می کنم و کرکر می خندم. البته توی دلم. چون بلند خندیدن انرژی جسمی می خواهد که من ندارمش. دیگر نمی خواهم نویسنده شوم. باز دارم فکر می کنم وقتی بزرگ شدم می خواهم چه کاره شوم. شاید بروم کوتاه کردن مو یاد بگیرم تا وقتی کوتاهش می کنم و سیخ می شوند، بتوانم یک پیچش معنوی هم قاطی اش کنم تا با ملت به مشکل بر نخورم. هرچند آن موقع مدام می خواهند سوال کنند حالا چرا این پیچش و نه آن یکی؟! و من همه شان را ترور کنم. مثل مدرسه های بی ادبی آمریکایی ها. مثل این کوین.

یا این یا آن!

آدم بعضی وقت ها نمی داند کجا برود. الان هم که دلار اینجوری شده. کاش واحد پول آمریکا ریال بود. بعد مال ما مارک یا فرانک یا یک واحد پول ک دار بود. قبلا ها قلکم را با لگد می شکستم می رفتم هند الان می شکنمش و می نشینم جلوی تلویزیون تخمه می شکنم و آکادمی گوگوش می بینم و از اینکه گوگوش می خواهد مثل فرح پهلوی حرف بزند بیشتر تخمه می شکنم و همین روزهاست که از شدت بی کاری بشینم برای خودم آرام آرام درس زندگی فرا بگیرم. به نظرم این فیلسوف های بزرگ  واحد پولشان ریال بوده که از همه جا مانده شده اند و نشسته اند به زور دگنگ درس زندگی آموخته اند و خیلی همه چیز را فهمیده اند. این درس زندگی نمی دانم دقیقا چه کوفتی ست اما هرچه که هست یا آدم های عامی آن را خیلی خوب بلدند یا کله گنده ها. در وسط کار که باشی حتا واحد پول کشورت هم نمی تواند تو را هندل کند که آن را یاد بگیری. این است که برای آزار خودت ریزترین تخمه های موجود را می خری و می نشینی جلوی علمک شیطان که فرح با خودکار، بچه های آکادمی را رهبری کند. کاش یک نفر با خودکار جلویم می نشست و تحریرهای زندگی را یادم می داد یا اینکه قلکم اندازه ی کره ی زمین بود. به هرحال یا این یا آن. البته باید قبلش این تلویزیون را به درک واصل می کرد.

پسر فوق الذكر!

در آن زمان ها ملت درگير پرده بودند. و اگر بي عرضه بودند و يك نفر مي خواست بگيردشان و ببردشان تگزاس بلد نبودند بروند بدوزند و همه چيز را رفع و رجوع كنند و علاوه بر همه ي اين ها عاشق پسر فوق الذكر هم مي شدند و خر را بيار و باقالي را بار كن و بعد مي رفتند به مادرشان مي گفتند من فمنيستم و خيال ازدواج ندارم، مگر من مثل شماها قرمه سبزي پزم؟ در حالي كه اتفاقا خيلي دلشان مي خواست پسر فوق الذكر بهشان الدرم بلدرم كند و در آمريكا بگردند و پسره بيايد خانه و نسكافه جلويش بگذارند و حتا چايي، بله چايي، برايش سرو كنند و بروند رستوراني جايي و بعد از مدتي بچه شان برايشان زندگي نگذارد و هي خانه شان را بزرگتر كنند و كارهاي معمولي بكنند و آدمهاي معمولي باشند. پدرش چند سال بعد به او گفت معمولي بودن كار آرتيست هاست. براي همين چيزها مجبور شدند الكي خودشان را بزنند به غير معمولي بودن و روشنفكر بودن و كتابخوان شدن و ادا در آوردن و زن معمولي دروني-جهاني شان را وسط گناه الكي و خشم واقعي و دوست داشتن نمايشي گم كردن. و الان پسر فوق الذكر را ببيند كه مدارج معمولي بودن را چه خوب طي كرده و حالا حالاها نبيره من هم بايد تاوان پس بدهد و تحمل كند و ادا در بياورد و خودش را بزند به كوچه ي علي چپ. "پسر معمولي فوق الذكر اما خودش است، چون در آمريكا است."

روزهاي فيليم فارسي!

1- از فيلم هامون فقط يك خاطره ي كودكانه ي محشر روشنفكري خفن داشتم. صحنه هاي درهم برهم از يك زن نقاش و يك مردي كه خودش را پرت كرد داخل دريا و حرف هاي خوشگل. تا ديروز؛ اصلا انتظارش را نداشتم. دوباره هامون را ديدم. با يك عالمه زوم هاي هندي مواجه شدم و خسرو شكيبايي كه عينهو بدمن يا خوش من هاي فيلم هاي هندي يك كاپشن كوتاه با آستين هاي بالا زده پوشيده بود و عين آنها يك عينك سياه گنده هم زده بود. نمي توانستم حواسم را متمركز فيلم كنم بسكه موارد بالا گل درشت بود. وقتي اپل هاي بيتا فرهي را ديدم ديگر نزديك بود گريه ام بگيرد. چرا وقتي فيلم هاي قديمي وودي آلن را مي بينيم با اينكه روي مد سال نيستند و برمي گردند به سي سال پيش؛ اما جواد نيستند؟ خود مهرجويي و جهان هولوگرافيك و وحيده اش هم نمي تواند اين معما را باز كند و ديگر اينكه شنيده بودم بيتا فرهي در جواني براي خودش يك پا مدل بوده در فرنگ. باور نمي كردم تا دوباره هامون را ديدم.

2- دلشدگان را نديده بودم تا دوباره ديروز! ليلا حاتمي اي داشت چون ماه. چرا؟ چون حدود ده پانزده كيلويي از حالايش چاقتر و بند و بساطش قلنبه تر بود اما در عوض صورتش با كمي لپ و يك چال خوشگل عينهو گل بود و امين تارخ مدام عين رابين هود هرجا كه مي شد با آن شنلش مي خوابيد و مي زد زير آواز. ياد تمام زن ها و دخترهاي دور و برم افتادم كه بر سر دوراهي ِ اگر چاق شوم صورتم خوشگلتر مي شود و اگر لاغر شوم صورتم خراب شده و در عوض مانكني شده افتادم. اين دو راهي تمام زن هاي دنياست.
ديروز! نارنجي پوش را ديدم. داريوش جان! فداي آن پيليسه هات؛ چرا عصاره ي فيلمت آخر عمري بايد بعد از ابراهيم و اسماعيل؛ "فنگ شويي" باشد كه ورد زبان زن هاي رختشور است؟ كه چي؟ حالا گيريم ليلا حاتمي هم عين دوك در فيلمت باشد و بوت پايش باشد؛ ديدي آخرش گول خورديم؟!
پس پست: فقط فيلم ايراني مي بينم. اصلا اگر در فيلمي انگليسي حرف بزنند احساس غربت كرده و سريع فيلم حكم را مي گذارم. فيلم حكم را سه بار ديدم؛ پريروز!

* پدربزرگم به فيلم مي گفت فيليم؛ كاش بود؛ جدي.

صاحب خانگان!

صاحب خانه ها خيلي پررو و بي ادب هستند چون خيال مي كنند مستاجر آورده اند كه سر ِ كوفتيشان را گرم كنند. پنج هزار متر پرده به اين خانه زده ام باز مي بينم يك سوراخ هزار متري دارد. از همان ها كه بهش مي گويند پنجره. مرد صاحبخانه مي گويد «اين جا كه شما الان نشسته ايد مكان استراحت ما بعد از استلخ بود».
 مي گويم «اوهوم. مرده شورت را ببرند. براي استتار كون و كپل زنت بعد از استلخ اين همه پنجره تعبيه كرده بودي  پس "ديسكوو"». كمرش ديسك و اينها دارد. و دارد داغان مي شود. گردوهايش سر درخت ها بيكار وامانده اند و دارد از بين مي رود. جانش به گردوهايش بند است. و براي دلخوشي خودش مي گويد "گردو مي ظيم بهتون". زبانش مي گيرد. خدا خواسته شيرين ترش كند با اين لكنت. دخترشان آمريكاست. لعنت به اوباما. تف بر كاپيتاليسم. درود بر پرولتاريا. مي خواهند به زور دگنگ من را بكنند جايگزين دخترشان. كم مانده شناسنامه ام را بگيرند ببرند بكنند توو شناسنامه ي خودشان. زن صاحبخانه امروز دويست بار زنگ خانه ام را زد. كه لابد بروم پياده روي يا با هم برويم آشغال بگذاريم سر كوچه. خدا! چقدر خوش مي گذرد! شايد هم غذا آورده بود كه سر ِ برگرداندن يك بشقاب؛ اجلاس سران دويست روزه باهاشان بگذارم. دارند نابودم مي كنند. كم مانده بلند شوم بروم آمريكا يا كلانتري. مادرم فرصت نمي كند بهم زنگ بزند چون مدام تلفنم اشغال است. كلي سوال دارند. و من مي خواهم بهشان بگويم كوفتي ها؛ سيفليسي ها؛ آخر مگر من چه كارتان كرده ام كه انقدر محبت مي كنيد. مگر كمبود داريد آخر. آشغال هايتان را تنها بگذاريد دم در. من اگر نخواهم هوا بخورم بايد چه كار كنم؟ اصلا من با "هوا" بدم. با هم لجيم. نمي بينيد اندازه ي پول ملكتان پول پرده پياده شده ام. نمي بينيد؟ آيا شما كور دل هستيد؟ روح حساس هنرمند را چه مي شود؟ برويد. برويد كه من از آن گوشت هاي بپزش نيستم كه بخواهيد به من محبت كنيد و حال كنيد. برويد به گردوهايتان برسيد. اگر دوباره زنگ در خانه ام را بزنيد تمام پرده ها را مي كنم و با مايو مي روم بالاي درخت گردو تا از تعجب و حيراني ِ مشاهده ي روح ِ سركش ِ يك آرتيست بيفتيد داخل استلخ. برويد.