«آن بیتی» نویسنده ی خوبی است. درجه یک نیست. اما خوب است و همین خوب است. اینکه خودت بدانی فقط خوبی و درجه ات یک نیست و کتاب چاپ کنی قابل احترامی. در مایه های احترامت دست خودت باشد. و حالا من هم مثل آن بیتی. بالاخره باید با استکبار جهانی جنگید یا نه؟! باید یک جاهایی با جدی گرفتن زندگی آن را جدی نگرفت یا نه؟! اینها کار هر کسی نیست. کار من ِ آفتاب پرست است. و هی سه سال است دارم به خانواده ای که در پراگ در حال پوسیدنند فکر می کنم. اینها آدمهای کتاب من هستند. یک خانواده در اروپای شرقی و رفتم کتاب دو جلدی اروپا از دوران ناپلئون را خریدم تا یک صفحه در مورد پراگ بخوانم. اینجوری است. حتا یک کتاب هم به طور جداگانه در این باره در بازار نیست. دوست داشتم خانواده ی محبوب و منفور پراگی ام همچین پخته باشند و بعد پرتشان کنم جلوی یک انتشاراتی. اما چه می شود کرد؟! این خانواده در «پراگ ِ خیالی» من زندگی می کنند که یه کم شبیه استکهلم است و یه کم شبیه بلاروس و یه کم شبیه نیویورک. این پراگ خیالی من است. هرچند شاید این تابستان رفتم پراگ و رویای پراگی ام را نابود کردم. آدم باید رویاهایش را نابود کند، واقعیت را ببیند و دوباره از روی آن واقعیت، یک مشق تازه ی رویاپردازانه بنویسد و این است که تا آخر تابستان خانواده ام از توی کمد بیرون می آیند و چاپ می شوند. فقط اگر نابغه نبودم و درجه یک بودم و حتا فقط خوب، به من بگویید تو نابغه ای!

از مغولستان به خوانندگان اصالتا محزون خودم:

از همگی بابت همه چی ممنون. بخصوص اون ای میلهاتون که حاوی نگرانی های بامزه و رنگ به رنگ بود. از نگرانی بابت خودکشی تا مهاجرت و بگیر برو جاهای عجیب تر (!) و کامنتهای همچنان خشن ولی با محبتتون.