در آن زمان ها ملت درگير پرده بودند. و اگر بي عرضه بودند و يك نفر مي خواست بگيردشان و ببردشان تگزاس بلد نبودند بروند بدوزند و همه چيز را رفع و رجوع كنند و علاوه بر همه ي اين ها عاشق پسر فوق الذكر هم مي شدند و خر را بيار و باقالي را بار كن و بعد مي رفتند به مادرشان مي گفتند من فمنيستم و خيال ازدواج ندارم، مگر من مثل شماها قرمه سبزي پزم؟ در حالي كه اتفاقا خيلي دلشان مي خواست پسر فوق الذكر بهشان الدرم بلدرم كند و در آمريكا بگردند و پسره بيايد خانه و نسكافه جلويش بگذارند و حتا چايي، بله چايي، برايش سرو كنند و بروند رستوراني جايي و بعد از مدتي بچه شان برايشان زندگي نگذارد و هي خانه شان را بزرگتر كنند و كارهاي معمولي بكنند و آدمهاي معمولي باشند. پدرش چند سال بعد به او گفت معمولي بودن كار آرتيست هاست. براي همين چيزها مجبور شدند الكي خودشان را بزنند به غير معمولي بودن و روشنفكر بودن و كتابخوان شدن و ادا در آوردن و زن معمولي دروني-جهاني شان را وسط گناه الكي و خشم واقعي و دوست داشتن نمايشي گم كردن. و الان پسر فوق الذكر را ببيند كه مدارج معمولي بودن را چه خوب طي كرده و حالا حالاها نبيره من هم بايد تاوان پس بدهد و تحمل كند و ادا در بياورد و خودش را بزند به كوچه ي علي چپ. "پسر معمولي فوق الذكر اما خودش است، چون در آمريكا است."