روزهاي فيليم فارسي!

1- از فيلم هامون فقط يك خاطره ي كودكانه ي محشر روشنفكري خفن داشتم. صحنه هاي درهم برهم از يك زن نقاش و يك مردي كه خودش را پرت كرد داخل دريا و حرف هاي خوشگل. تا ديروز؛ اصلا انتظارش را نداشتم. دوباره هامون را ديدم. با يك عالمه زوم هاي هندي مواجه شدم و خسرو شكيبايي كه عينهو بدمن يا خوش من هاي فيلم هاي هندي يك كاپشن كوتاه با آستين هاي بالا زده پوشيده بود و عين آنها يك عينك سياه گنده هم زده بود. نمي توانستم حواسم را متمركز فيلم كنم بسكه موارد بالا گل درشت بود. وقتي اپل هاي بيتا فرهي را ديدم ديگر نزديك بود گريه ام بگيرد. چرا وقتي فيلم هاي قديمي وودي آلن را مي بينيم با اينكه روي مد سال نيستند و برمي گردند به سي سال پيش؛ اما جواد نيستند؟ خود مهرجويي و جهان هولوگرافيك و وحيده اش هم نمي تواند اين معما را باز كند و ديگر اينكه شنيده بودم بيتا فرهي در جواني براي خودش يك پا مدل بوده در فرنگ. باور نمي كردم تا دوباره هامون را ديدم.

2- دلشدگان را نديده بودم تا دوباره ديروز! ليلا حاتمي اي داشت چون ماه. چرا؟ چون حدود ده پانزده كيلويي از حالايش چاقتر و بند و بساطش قلنبه تر بود اما در عوض صورتش با كمي لپ و يك چال خوشگل عينهو گل بود و امين تارخ مدام عين رابين هود هرجا كه مي شد با آن شنلش مي خوابيد و مي زد زير آواز. ياد تمام زن ها و دخترهاي دور و برم افتادم كه بر سر دوراهي ِ اگر چاق شوم صورتم خوشگلتر مي شود و اگر لاغر شوم صورتم خراب شده و در عوض مانكني شده افتادم. اين دو راهي تمام زن هاي دنياست.
ديروز! نارنجي پوش را ديدم. داريوش جان! فداي آن پيليسه هات؛ چرا عصاره ي فيلمت آخر عمري بايد بعد از ابراهيم و اسماعيل؛ "فنگ شويي" باشد كه ورد زبان زن هاي رختشور است؟ كه چي؟ حالا گيريم ليلا حاتمي هم عين دوك در فيلمت باشد و بوت پايش باشد؛ ديدي آخرش گول خورديم؟!
پس پست: فقط فيلم ايراني مي بينم. اصلا اگر در فيلمي انگليسي حرف بزنند احساس غربت كرده و سريع فيلم حكم را مي گذارم. فيلم حكم را سه بار ديدم؛ پريروز!

* پدربزرگم به فيلم مي گفت فيليم؛ كاش بود؛ جدي.

صاحب خانگان!

صاحب خانه ها خيلي پررو و بي ادب هستند چون خيال مي كنند مستاجر آورده اند كه سر ِ كوفتيشان را گرم كنند. پنج هزار متر پرده به اين خانه زده ام باز مي بينم يك سوراخ هزار متري دارد. از همان ها كه بهش مي گويند پنجره. مرد صاحبخانه مي گويد «اين جا كه شما الان نشسته ايد مكان استراحت ما بعد از استلخ بود».
 مي گويم «اوهوم. مرده شورت را ببرند. براي استتار كون و كپل زنت بعد از استلخ اين همه پنجره تعبيه كرده بودي  پس "ديسكوو"». كمرش ديسك و اينها دارد. و دارد داغان مي شود. گردوهايش سر درخت ها بيكار وامانده اند و دارد از بين مي رود. جانش به گردوهايش بند است. و براي دلخوشي خودش مي گويد "گردو مي ظيم بهتون". زبانش مي گيرد. خدا خواسته شيرين ترش كند با اين لكنت. دخترشان آمريكاست. لعنت به اوباما. تف بر كاپيتاليسم. درود بر پرولتاريا. مي خواهند به زور دگنگ من را بكنند جايگزين دخترشان. كم مانده شناسنامه ام را بگيرند ببرند بكنند توو شناسنامه ي خودشان. زن صاحبخانه امروز دويست بار زنگ خانه ام را زد. كه لابد بروم پياده روي يا با هم برويم آشغال بگذاريم سر كوچه. خدا! چقدر خوش مي گذرد! شايد هم غذا آورده بود كه سر ِ برگرداندن يك بشقاب؛ اجلاس سران دويست روزه باهاشان بگذارم. دارند نابودم مي كنند. كم مانده بلند شوم بروم آمريكا يا كلانتري. مادرم فرصت نمي كند بهم زنگ بزند چون مدام تلفنم اشغال است. كلي سوال دارند. و من مي خواهم بهشان بگويم كوفتي ها؛ سيفليسي ها؛ آخر مگر من چه كارتان كرده ام كه انقدر محبت مي كنيد. مگر كمبود داريد آخر. آشغال هايتان را تنها بگذاريد دم در. من اگر نخواهم هوا بخورم بايد چه كار كنم؟ اصلا من با "هوا" بدم. با هم لجيم. نمي بينيد اندازه ي پول ملكتان پول پرده پياده شده ام. نمي بينيد؟ آيا شما كور دل هستيد؟ روح حساس هنرمند را چه مي شود؟ برويد. برويد كه من از آن گوشت هاي بپزش نيستم كه بخواهيد به من محبت كنيد و حال كنيد. برويد به گردوهايتان برسيد. اگر دوباره زنگ در خانه ام را بزنيد تمام پرده ها را مي كنم و با مايو مي روم بالاي درخت گردو تا از تعجب و حيراني ِ مشاهده ي روح ِ سركش ِ يك آرتيست بيفتيد داخل استلخ. برويد.

عليرضا حسيني!

زن بودن چيز عجيبي است و عجيب بودن لزوما خوب نيست. يك جاهايي عجيب بودن اصلا به درد نمي خورد. يك زن و يك مرد با هم از حمام مي آيند بيرون كه بروند يك قبرستاني و مردك سر سه سوت آماده است و زنك بعد از يك ساعت. اين مختص زن هاي ايراني است و من هم دارم فارسي مي نويسم. مردها همانقدر خالص؛ آماده ي زندگي اند كه يك بچه لاك پشت. اما يك زن براي همه چيز زندگي اش بايد يك ساعت نقشه بريزد. و كم كم خلوص ِ گه اش گم مي شود. در نگهداشتن مسيرش؛ در دردسرهاي وسط پايش كه مثل روحش عجيب غريب و ناشناخته است و در آن؛ و در اين! زني را نديده ام وقتي حرف مي زند دويست فكر ديگر نداشته باشد. هر چقدر باهوشتر اين افكار عجيب تر. از بچگي دلم مي خواست پسر باشم و اسمم را گذاشته بودم عليرضا حسيني و مي خواستم جگركي شوم؛ چون در هيبت ِ جگركي محلمان جذبه ي بي مانندي مي ديدم. و بزرگتر كه شدم دوستانم پسر بودند. پسرهايي يك دست و بي حاشيه هاي زنانه، و يا دخترهاي بي نهايت خنگ.  رابطه با دخترهاي باهوش مثل مچ انداختن بود. و حوصله اش را نداشتم. دلم بيشتر نوچه مي خواست تا حريف. دلم مي خواست مثل مردها با قاطعيت بگويم الان من فلاني را دوست دارم و برايش مي ميرم اما هيچوقت ذهنم از بازي وا نمي داد. خودم هم گم و گور مي شدم وسط سيبل ها و آخر كار هم تير كمان را مي گرفتم وسط هوا! و بعد كلا بي خيال اصل مطلب شده و يك فيلم مي ديدم. عليرضاي درونم سالهاست كه مرده و من را با يك زن گيج تنها گذاشته. دلم مي خواهد عليرضا حسيني به درونم برگردد و بتوانم با قطعيت به پرتي هاي فكرم شليك كنم و بروم حمام و بعد از دو دقيقه بگويم من رفتم در جگركي را باز كنم.

آخر زمان و پن كيك!

آدم يا عاقل است يا نيست. ميانه هم ندارد. يا خودش را با كله توي گه مي كند يا نمي كند. حتا برنمي دارد خودش را بسپرد به دست خدا. بس كه مذهب اين روزها طرفدار پيدا كرده. زنك روزانه با چهل نفر مي خوابد اما اگر ون يكادش گم شود في الفور مي رود يكي ديگر مي خرد مي اندازد گردنش. خدا انقدر مواظب آدم است كه هيچكس ول كنش نيست و همه دوستش دارند. من هم دوستش دارم و بهش مي گويم ون يكاد نمي خرم اما حواست باشد كه با من چه كار كرده اي. از اين عقل هاي درست درمون به من نداده اي! از اين عقل هايي كه زن هاي دهاتي روي كله ي حناييشان با خودشان حمل مي كنند و زود عصباني نمي شوند و زود تصميم نمي گيرند و از هيچكس نه خيلي بدشان مي آيد نه خوششان؛ و با زن هاي ديگر في الفور دوست مي شوند و دقيقا مي دانند چه چيزهايي را بگويند و برعكس. بله! اين من هستم در آستانه ي زوال كامل عقل. وضعيت عقلي ام روز بروز بدتر مي شود. مثل آش رشته ي سوخته ته گرفته و من مانده ام با يك كله ي پوك آن هم در دوره اي به اين مهمي كه مي خواهد جنگ بشود و بايد آذوقه بخرم . اما به همه مي گويم سيانور تهيه كنيد و بگذاريد زير بالشتان تا اولين صداي تق و توق جنگ را شنيديد قورتش دهيد. چون جنگ چيز خوبي نيست. آدم خيلي مي ترسد و خيال مي كند بايد خيلي به زندگي بچسبد. يعني الكي آدم ها به زندگي اميدوار مي شوند. يك هدف بزرگ پيدا مي كنند كه جانشان را حفظ كنند و اين افتضاح است. اميدواري جهاني! دنياي زيباي الكي و هيجان زده. جنگ و پيروزي دروني آدم ها. بله! بايد خودكشي كرد  تا الكي فكر نكرد دنيا با جنگ چقدر زيباست. من هم مثل شما؛ مي ترسم اميدواري يقه گيرم كند. نه! من نيستم! جنگ و خوشي مال شما. در ضمن عقل من اجازه نمي دهد خودم را در جنگ رتق و فتق كنم. برنج و روغن و ماكاروني بخرم. من فقط رفتم پنج تا پن كيك خريدم. چون بدون آن ها اصلا نمي توانم آرايش كنم. بيشتر نداشت وگرنه بيشتر مي خريدم. كمياب شده بود. خريدهاي من براي دوران آخر زمان پنج تا پن كيك است. حالا من نبايد بپرسم عقل ام كو؟!