عليرضا حسيني!

زن بودن چيز عجيبي است و عجيب بودن لزوما خوب نيست. يك جاهايي عجيب بودن اصلا به درد نمي خورد. يك زن و يك مرد با هم از حمام مي آيند بيرون كه بروند يك قبرستاني و مردك سر سه سوت آماده است و زنك بعد از يك ساعت. اين مختص زن هاي ايراني است و من هم دارم فارسي مي نويسم. مردها همانقدر خالص؛ آماده ي زندگي اند كه يك بچه لاك پشت. اما يك زن براي همه چيز زندگي اش بايد يك ساعت نقشه بريزد. و كم كم خلوص ِ گه اش گم مي شود. در نگهداشتن مسيرش؛ در دردسرهاي وسط پايش كه مثل روحش عجيب غريب و ناشناخته است و در آن؛ و در اين! زني را نديده ام وقتي حرف مي زند دويست فكر ديگر نداشته باشد. هر چقدر باهوشتر اين افكار عجيب تر. از بچگي دلم مي خواست پسر باشم و اسمم را گذاشته بودم عليرضا حسيني و مي خواستم جگركي شوم؛ چون در هيبت ِ جگركي محلمان جذبه ي بي مانندي مي ديدم. و بزرگتر كه شدم دوستانم پسر بودند. پسرهايي يك دست و بي حاشيه هاي زنانه، و يا دخترهاي بي نهايت خنگ.  رابطه با دخترهاي باهوش مثل مچ انداختن بود. و حوصله اش را نداشتم. دلم بيشتر نوچه مي خواست تا حريف. دلم مي خواست مثل مردها با قاطعيت بگويم الان من فلاني را دوست دارم و برايش مي ميرم اما هيچوقت ذهنم از بازي وا نمي داد. خودم هم گم و گور مي شدم وسط سيبل ها و آخر كار هم تير كمان را مي گرفتم وسط هوا! و بعد كلا بي خيال اصل مطلب شده و يك فيلم مي ديدم. عليرضاي درونم سالهاست كه مرده و من را با يك زن گيج تنها گذاشته. دلم مي خواهد عليرضا حسيني به درونم برگردد و بتوانم با قطعيت به پرتي هاي فكرم شليك كنم و بروم حمام و بعد از دو دقيقه بگويم من رفتم در جگركي را باز كنم.

آخر زمان و پن كيك!

آدم يا عاقل است يا نيست. ميانه هم ندارد. يا خودش را با كله توي گه مي كند يا نمي كند. حتا برنمي دارد خودش را بسپرد به دست خدا. بس كه مذهب اين روزها طرفدار پيدا كرده. زنك روزانه با چهل نفر مي خوابد اما اگر ون يكادش گم شود في الفور مي رود يكي ديگر مي خرد مي اندازد گردنش. خدا انقدر مواظب آدم است كه هيچكس ول كنش نيست و همه دوستش دارند. من هم دوستش دارم و بهش مي گويم ون يكاد نمي خرم اما حواست باشد كه با من چه كار كرده اي. از اين عقل هاي درست درمون به من نداده اي! از اين عقل هايي كه زن هاي دهاتي روي كله ي حناييشان با خودشان حمل مي كنند و زود عصباني نمي شوند و زود تصميم نمي گيرند و از هيچكس نه خيلي بدشان مي آيد نه خوششان؛ و با زن هاي ديگر في الفور دوست مي شوند و دقيقا مي دانند چه چيزهايي را بگويند و برعكس. بله! اين من هستم در آستانه ي زوال كامل عقل. وضعيت عقلي ام روز بروز بدتر مي شود. مثل آش رشته ي سوخته ته گرفته و من مانده ام با يك كله ي پوك آن هم در دوره اي به اين مهمي كه مي خواهد جنگ بشود و بايد آذوقه بخرم . اما به همه مي گويم سيانور تهيه كنيد و بگذاريد زير بالشتان تا اولين صداي تق و توق جنگ را شنيديد قورتش دهيد. چون جنگ چيز خوبي نيست. آدم خيلي مي ترسد و خيال مي كند بايد خيلي به زندگي بچسبد. يعني الكي آدم ها به زندگي اميدوار مي شوند. يك هدف بزرگ پيدا مي كنند كه جانشان را حفظ كنند و اين افتضاح است. اميدواري جهاني! دنياي زيباي الكي و هيجان زده. جنگ و پيروزي دروني آدم ها. بله! بايد خودكشي كرد  تا الكي فكر نكرد دنيا با جنگ چقدر زيباست. من هم مثل شما؛ مي ترسم اميدواري يقه گيرم كند. نه! من نيستم! جنگ و خوشي مال شما. در ضمن عقل من اجازه نمي دهد خودم را در جنگ رتق و فتق كنم. برنج و روغن و ماكاروني بخرم. من فقط رفتم پنج تا پن كيك خريدم. چون بدون آن ها اصلا نمي توانم آرايش كنم. بيشتر نداشت وگرنه بيشتر مي خريدم. كمياب شده بود. خريدهاي من براي دوران آخر زمان پنج تا پن كيك است. حالا من نبايد بپرسم عقل ام كو؟!

پراگ خیالی!

«آن بیتی» نویسنده ی خوبی است. درجه یک نیست. اما خوب است و همین خوب است. اینکه خودت بدانی فقط خوبی و درجه ات یک نیست و کتاب چاپ کنی قابل احترامی. در مایه های احترامت دست خودت باشد. و حالا من هم مثل آن بیتی. بالاخره باید با استکبار جهانی جنگید یا نه؟! باید یک جاهایی با جدی گرفتن زندگی آن را جدی نگرفت یا نه؟! اینها کار هر کسی نیست. کار من ِ آفتاب پرست است. و هی سه سال است دارم به خانواده ای که در پراگ در حال پوسیدنند فکر می کنم. اینها آدمهای کتاب من هستند. یک خانواده در اروپای شرقی و رفتم کتاب دو جلدی اروپا از دوران ناپلئون را خریدم تا یک صفحه در مورد پراگ بخوانم. اینجوری است. حتا یک کتاب هم به طور جداگانه در این باره در بازار نیست. دوست داشتم خانواده ی محبوب و منفور پراگی ام همچین پخته باشند و بعد پرتشان کنم جلوی یک انتشاراتی. اما چه می شود کرد؟! این خانواده در «پراگ ِ خیالی» من زندگی می کنند که یه کم شبیه استکهلم است و یه کم شبیه بلاروس و یه کم شبیه نیویورک. این پراگ خیالی من است. هرچند شاید این تابستان رفتم پراگ و رویای پراگی ام را نابود کردم. آدم باید رویاهایش را نابود کند، واقعیت را ببیند و دوباره از روی آن واقعیت، یک مشق تازه ی رویاپردازانه بنویسد و این است که تا آخر تابستان خانواده ام از توی کمد بیرون می آیند و چاپ می شوند. فقط اگر نابغه نبودم و درجه یک بودم و حتا فقط خوب، به من بگویید تو نابغه ای!

از مغولستان به خوانندگان اصالتا محزون خودم:

از همگی بابت همه چی ممنون. بخصوص اون ای میلهاتون که حاوی نگرانی های بامزه و رنگ به رنگ بود. از نگرانی بابت خودکشی تا مهاجرت و بگیر برو جاهای عجیب تر (!) و کامنتهای همچنان خشن ولی با محبتتون.